ذبيح الله صفا

669

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

تا نى بآواز حزين گويد بر آن نازنين * حال دل اندوهگين از ناله‌هاى زار خود سيل سرشكم دم‌بدم سازد برسوايى علم * شرمندگيها مىكشم از ديدهء خونبار خود طاهر ره آن سنگدل شب‌كرده‌اى از اشك گل * امروز خواهى شد خجل از گريهء بسيار خود * اميد وصل نرفت از دل فگار هنوز * نشسته‌ام بسر راه انتظار هنوز دلم ز آتش عشق تو بىقرار و همان * ز گريه غرقه به خون چشم اشكبار هنوز ز شوق روى تو داريم جان همه حسرت * ولى ز روى تو هستيم شرمسار هنوز گمان مبر كه به آخر رسد حكايت عشق * چو هست حسن ترا ابتداى كار هنوز شراب بيخودى از سرگذشت طاهر را * نشد خلاص ز درد سر خمار هنوز * تو ناوك مىزنى بر سينه و من در غم آنم * كه پيدا مىشود از زخم تيرت زخم پنهانم ز تو صد غنچهء اميد در دل داشتم پنهان * شكفت آخر گل نوميدى از هر خار مژگانم نه كام از بخت دارم نه اميد زيستن بىاو * ندانم چون كنم ، در چارهء اين كار حيرانم دوا از من كه هستم بىسروسامان چه مىخواهى * كه من وارسته از فكر سر و فارغ ز سامانم * برخيز و بركش تيغ كين تا دادن جان بنگرى * وز خنجرم بشكاف دل تا داغ پنهان بنگرى سرو از قدت گردد خجل چون سوى باغ آرى گذر * گل آب گردد از حيا گر در گلستان بنگرى جايى كه آن رشك قمر گردد به خوبى جلوه‌گر * اى ديده شرمت باد اگر در ماه تابان بنگرى در مجلس ما اى خضر از چشمهء حيوان مگو * كز شرم بربندى زبان گر لعل جانان بنگرى طاهر ز خود بيگانه شو تا آشناى او شوى * وز ديدن خود درگذر تا رويش آسان بنگرى * تا يك نفس از حيات باقيست مرا * در سر هوس شراب و ساقيست مرا كارى كه من اختيار كردم اينست * باقى همه كار اتفاقيست مرا * در دهر كسى كه عشق را شايد نيست * يارى كه ازو دلى برآسايد نيست